مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )

25

منم تيمور جهانگشا ( فارسى )

انقطاع تكان مىخورد و هر ضربت شمشير من اگر با تيغ خصم تصادف نميكرد بيكى از مردان ( كورولتائى ) مىخورد و او را از اسب بر زمين ميانداخت يا طورى مجروح ميكرد كه نميتوانست بجنگ ادامه بدهد . در گرماگرم پيكار ، يك ضربت شمشير من ، سرى را از پيكر جدا كرد و خون از شاهرگهاى بريده فواره زد و من با آن‌كه مشغول نبرد بودم آن منظره نظرم را جلب كرد . اى كه نوشته مرا ميخوانى بدان كه هر استعداد خداداد است اما بايد آن را تربيت و تقويت كرد . استعداد من براى اينكه با دو دست شمشير بزنم و تيراندازى نمايم خداداد مىباشد ولى اگر من آن استعداد را تربيت نميكردم و تقويت نمىنمودم مثل يكى از افراد عادى مىشدم . با اين‌كه خصم پنجاه سوار بود و ما هفت نفر و هنگاميكه به من حمله‌ور شدند آنها پنجاه تن بودند و من يك تن ، متوجه شدم كه نميترسم و در خود آن توانائى را مىبينم كه با علم به اين كه كشته ميشوم ، بدون بيم ، باستقبال مرك بروم . آن روز من فهميدم كه دليرى عبارت از اين است كه انسان ، با اينكه ميداند كشته مىشود بدون ترس بسوى مرك برود و اگر با حال ترس به طرف مرك رفت ، شجاع نيست . در حالى كه من شمشير ميزدم همراهانم سواران ( كورولتائى ) را با تير هدف ميساختند و من متوجه بودم كه زياد به آنها نزديك نميشوند و مثل اين است كه ميترسند مبادا مجبور شوند كه شمشير از نيام بكشند و تن بتن بجنگند . معهذا تيراندازى آنها به من كمك ميكرد براى اينكه از شماره سواران خصم ميكاست . ناگهان وحشت بر سواران ( كورولتائى ) مستولى گرديد و دل را از دست دادند و گريختند و ما از تعقيب آنها خوددارى كرديم چون ميدانستيم كه آنان بسوى قبيله خود ميروند و اگر ما آنها را تعقيب كنيم بايد با تمام مردان قبيله مصاف بدهيم . 22 نفر از مردان قبيله ( كورولتائى ) در ميدان جنگ به صورت كشته و زخمى باقيماندند و ما اسب و اسلحه آنها را بغنيمت برديم . تا آن روز من ميدانستم كه مردى قوى و با مهارت هستم ولى در آن روز دريافتم كه خداوند مرا براى فرمانروائى بوجود آمده است و اگر از عطيهء خداوند استفاده نكنم ، مبادرت به كفران نعمت كرده‌ام . به خود گفتم اى تيمور ، تو كه داراى اين قدرت و جرئت هستى نبايد بفرماندهى يك قشون كوچك كه ميراث ( امير ياخماق ) است اكتفا كنى . تو اگر به اين زندگى محدود اكتفا نمائى ، نعمت خداوند را ناديده انگاشته‌اى و شبيه به آن مرد هستى كه سعدى شاعر شيرازى وصفش را ميگويد و اظهار مىكند كه داراى گنج بود ولى گرسنه بسر ميبرد . جد تو ( چنگيز ) نيمى از مزاياى تو را نداشت معهذا بمقام فرمانروائى رسيد و تو بايد خود را بمقامى برسانى كه بالاتر از مرتبهء چنگيز باشد . تو با اين قدرت و دليرى كه دارى ميتوانى فرمانرواى ماوراء النهر شوى و بعد از اين كه بر آنجا تسلط يافتى ، حدود قدرت خود را وسعت بدهى و فرمانرواى شرق و غرب جهان شوى وقتى از شكار مراجعت كرديم ، من مردى ديگر شده بودم . تا آن روز مىانديشيدم بمرتبه‌اى كه شايسته من است رسيده‌ام و در سمرقند مردم مرا بديده